سرگذشت پژوهی شهدای ترور

  فیسبوک

این وبسایت با نسخه های قدیمی اینترنت اکسپلورر سازگاری ندارد، به منظور بهره مندی از تمامی امکانات لطفا از مرورگرهای جدید و مدرن فایرفاکس یا گوگل کروم استفاده نمایید

کنگره بین المللی 17000شهید ترور را درصفحات اجتماعی دنبال کنید
  • French
  • English (UK)
  • ar-aa
ثبت نام

شهید جواد آذرم (آذری) درسال ۱۳۳۵ درخانواده‌ای مستضعف در مشهد متولد شد. پس از پایان دوران دبستان و راهنمایی به‌دلیل ضعف اقتصادی خانواده به همراه پدرش مشغول به‌کار شد. روزها کار می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند. برای گذراندن سربازی در لشکر ۷۷ مشغول خدمت شد؛ اما با فرمان امام مبنی بر فرار سربازها از پادگان، از لشکر ۷۷ خارج شد و به صفوف انقلابیون پیوست. شهید آذرم علاوه بر همراهی انقلابیون در راهپیمایی‌ها، امکانات مغازه‌ای را که در آن کار می‌کرد در اختیار نیروی فعال گذاشت تا هر زمان نیاز داشتند از آن‌ها استفاده کنند. او در آن زمان در یک مغازه سطل فروشی کار می‌کرد.

بعد از پیروزی انقلاب نه‌تنها فعالیت‌های شهید کم‌رنگ نشد بلکه با انگیزه بیشتری به پیگیری امور انقلاب پرداخت.

مدت زیادی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که شهید آذرم برای دیدن یکی از دوستانش به زابل رفت و همراه او در یک سخنرانی شرکت کرد. اواسط مراسم چند تن از اشرار که در مکان سخنرانی حضور داشتند با تیراندازی به‌سمت همافرانی که در جلسه حاضر بودند تعدادی از مردم را مجروح کردند. شهید آذرم به‌سرعت مجروحان را سوار اتومبیلش کرد و برای انتقال به بیمارستان اقدام کرد که در بین راه به‌دست اشرار مورد اصابت گلوله قرار گرفت. مردم پیکر نیمه جانش را به بیمارستان رساندند و مدتی بعد به مشهد منتقل کردند؛ اما تلاش‌های تیم پزشکی بی‌فایده بود و شهید آذرم در تاریخ ۵دی۱۳۵۸ در سن ۲۲سالگی به فیض شهادت نائل آمد.

 

حاشیه‌نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواده شهید جواد آذرم (آذری):

 خانواده شهید جواد آذرم (آذری)منزلشان در یکی از محله‌های قدیمی مشهد بود. مادر شهید و یکی از پسرهایش در یک منزل زندگی می‌کردند. بعد از طی مسافتی نسبتا طولانی به منزل مادر شهید رسیدیم. حاج‌خانم به استقبالمان آمد. وارد اتاق کوچکی شدیم که محل زندگیش بود. گوشه‌ای از اتاق وسایل آشپزخانه چیده شده بود و در گوشه‌ای دیگر یک تلویزیون کوچک قرار داشت. مدتی بعد برادر و شوهر خواهر شهید به جمعمان پیوستند و روایت زندگی شهید از زبان مادرش این‌گونه آغاز شد:

 «شش فرزند دارم و جواد فرزند چهارمم بود. بعد از ازدواج از قوچان به مشهد آمدیم و فرزندانم در مشهد متولد شدند. همسرم در مشهد مغازه‌ای کوچک داشت و سطل‌های پلاستیکی درست می‌کرد و همان‌ها را می‌فروخت.

جواد به‌خاطر وضعیت ضعیف مالی خانواده مشغول کار شد. با اینکه کارها در مغازه پدر وقتش را می‌گرفت؛ اما درسش را تا دوم دبیرستان ادامه داد و بعد از آن جریان‌های انقلاب پیش آمد و دیگر زمانی برای ادامه تحصیل پیدا نکرد».

مادر شهید به‌علت کهولت سن توان ادامه صحبت نداشت و آقای فرودی که داماد خانواده و همراه و هم‌رزم شهید بود ادامه داد:

«ما در همسایگی شهید رستمی زندگی می‌کردیم و در آن زمان که نفت سهمیه‌بندی بود جواد به همراه شهید رستمی و چند تن دیگر به مراکز توزیع نفت می‌رفتند و بعد از دریافت نفت، آن را بین همسایه‌ها توزیع می‌کردند.

بعد از آشنایی جواد با روحانیت، از جمله افرادی چون آقای سمیعی، کارها و فعالیت‌های انقلابیش آغاز شد.

جوان پرشوری بود و در همه تظاهرات‌هایی که در آن زمان برگزار می‌شد شرکت می‌کرد.

سال 13۵۸ در یکی از سخنرانی‌های دکتر یزدی‌پور که در شهر زابل برگزار شده بود به همراه دوستانش شرکت کرد. چند تن از اشرار که در مراسم حضور داشتند با تیراندازی به تعدادی از همافران حاضر در مجلس، عده‌ای را شهید و مجروح کردند. جواد هنگامی که مشغول رساندن مجروحین به بیمارستان بود با اصابت تیر اسلحه چند تن از اشرار به شانه و دستش مجروح شد و از حال رفت. مدتی بعد او را به بیمارستان امدادی مشهد منتقل کردند و در آنجا بر اثر شدت جراحات شهید شد. لحظه شهادت مادرش بالای سرش بود».

اشک از چشمان مادر شهید جاری شده بود و در همان حال گفت:

«زمانی که بالای سرش بودم گفت: «مادر گریه نکن. من خواب شهادتم را دیده‌ام.» در آن حال دائما طلب آب می‌کرد من هم فقط اجازه داشتم با پنبه لب‌هایش را خیس کنم. از طرفی پزشکان گفته بودند نباید زیاد صحبت کند برای همین اجازه ندادم خوابش را تعریف کند و گفتم: «جواد جان این‌طور نگو مادر، من شفای تو را از امام‌رضا گرفته‌ام.» هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که به شهادت رسید. پسرم مثل اربابش سیدالشهدا  تشنه‌لب به شهادت رسید».

برادر شهید ادامه صحبت را به‌دست گرفت و گفت:

 «من برادر کوچک‌تر بودم و زمانی که جواد به شهادت رسید نُه سال داشتم. شهید خیلی مهربان و مردم‌دار بود. انسان زحمت‌کشی بود و بسیار کار می‌کرد. شور و انرژی زیادی داشت. همیشه به نیازمندان کمک می‌کرد و محبتش بی‌دریغ بود.

سال 1357 برف شدیدی آمد. جواد به خانه همسایه‌هایی که پیر بودند و توان انجام کارهایشان را نداشتند رفت و برف‌هایشان را پارو کرد. به یاد دارم اوایل انقلاب که چند مرتبه آب منطقه قطع شده بود جواد چند مشک آب که خودش درست کرده بود را بر می‌داشت و از جایی دیگر آب می‌آورد و بین مردم آب تقسیم می‌کرد. آخرین خانه‌ای که آب می‌رسید همیشه خانه خودمان بود.

اخلاق، رفتار و حالات جواد نشان می‌داد که شهید می‌شود؛ اما اواخر عمرش این حالات شدیدتر و بیشتر شده بود. جواد در گرفتاری‌ها همیشه به خدا توکل می‌کرد و دائما می‌گفت: «خدا بزرگ است».

او خیلی آینده‌نگر بود. با پدر و مادرش، به‌خصوص مادر خیلی با محبت رفتار می‌کرد. در کارهایش اخلاص زیادی داشت.

 

 

 

شهادت جواد برایمان مثل این بود که سرپرست خانواده را از دست داده‌ایم. محبت‌هایش آن‌قدر زیاد بود که هیچ‌وقت فراموش نخواهد شد؛ حتی اهل محل هنوز هم او را به‌خاطر دارند و همیشه از خدمتش به مردم صحبت می‌کنند. شاید همین خدمتگزاری او را لایق شهادت کرد.

قاتلان برادرم شناسایی نشدند؛ اما هر کجا هستند از خداوند می‌خواهیم عذاب دنیا و آخرتشان را افزون کند. الهی آمین».

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

آخرین مطالب

شهدا را همراهی کنید!

 

پربازدیدترین مطالب