سرگذشت پژوهی شهدای ترور

  فیسبوک

این وبسایت با نسخه های قدیمی اینترنت اکسپلورر سازگاری ندارد، به منظور بهره مندی از تمامی امکانات لطفا از مرورگرهای جدید و مدرن فایرفاکس یا گوگل کروم استفاده نمایید

کنگره بین المللی 17000شهید ترور را درصفحات اجتماعی دنبال کنید

ورود به سایت

  • French
  • English (UK)
  • ar-aa
ثبت نام

شهید نوروز بخشیانشهید نوروز بخشیان در تاریخ ۱۲شهریور۱۳۴۸ در روستای ابرده در حوالی مشهد به‌دنیا آمد. به‌دلیل فوت پدرش، از همان اوایل کودکی به کسب و کار پرداخت. شهید بخشیان در سال ۱۳۷۰ ازدواج کرد و تحصیلاتش را در نهضت گذراند. بعد از ازدواج به مشهد آمد و به‌عنوان کارگر شهرداری مشغول به‌کار شد. فعالیت‌هایش با عضویت در بسیج شهرداری شروع شد. مردی مؤمن و وظیفه‌شناس بود که در تاریخ ۲۶شهریور۱۳۷۸ در بمب‌گذاری حوالی حرم مطهر رضوی به شهادت رسید.

 

 

 

 

 

 

 

 

حاشیه‌نگاری تیم سرگذشت‌ پژوهی بنیاد هابیلیان با خانواده شهید نوروز بخشیان:

خانواده شهید نوروز بخشیانخانه آن‌ها در کوچه باریکی قرارداشت. بعد از ورود به خانه و بالارفتن از پله‌ها نوه‌های شهید با رویی گشاده به استقبالمان آمدند. همه دوستان هماهنگ نرسیده بودند به این دلیل هر چند دقیقه صدای زنگ بلند می‌شد و یکی از اعضای گروه وارد منزل شهید می‌شد. زمانی که تمام دوستان جمع شدند از همسر شهید خواستیم روایتش را شروع کند. حاج‌خانم که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود صحبت‌هایش را این‌گونه شروع کرد:

«زمانی که به‌دنیا آمد یتیم بود. مادرش برای امرار معاش خانواده کار می‌کرد. چند سال بعد که شهید بزرگ‌تر شد خودش مسئولیت خانواده را به‌عهده گرفت. همسایه‌هایمان بودند. مادرش به ازدواجمان اصرار داشت. پدرم مخالف بود؛ اما مادرم رضایت پدرم را جلب کرد و ما ازدواج کردیم.

ابتدای ازدواجمان، در خانه مادر شوهرم زندگی می‌کردم. خانه آن‌ها دو اتاق داشت که یکی از آن‌ها را به ما دادند.

من که در خانه پدرم با آسایش و راحتی بزرگ شده بودم تحمل این شرایط برایم سخت بود. اوایل اصلا نمی‌توانستم در خانه بمانم و هر روز به خانه پدرم می‌رفتم. آنجا می‌ماندم تا ظهر که همسرم از سر کار بر می‌گشت و مرا به خانه می‌برد. آن اوایل، نوروز در کارگاه قالی‌بافی کار می‌کرد.

بعد از گذشت مدتی تصمیم گرفت خانه‌ای مستقل بخریم. آن زمان برای ادامه زندگی به مشهد آمدیم. خانه ما در مشهد کوچک بود؛ ولی چون مستقل بودیم زندگی برایم رنگ‌وبوی تازه‌ای گرفت. بعدها زمینی خریدیم و با کمک هم خانه‌ای بزرگ‌تر ساختیم.

ابتدای ورودمان به مشهد درکارخانه‌ای کار می‌کرد. زمان‌های بیکاریش به ابرده می‌رفت و کشاروزی می‌کرد.

از شغلش خسته شده بود. برای همین به شهرداری مراجعه کرد و به‌عنوان کارگر شهرداری استخدام شد. در شهرداری با بسیج آنجا آشنا شد. بعد از اتمام ساعات کاریش به آنجا می‌رفت. از طرف بسیج به‌عنوان نیروی کمکی برای نظافت حرم معرفی شده بود. عاشق امام‌رضا (ع) بود. در تمام مشکلاتش به امام رئوف متوسل می‌شد.

شروع فعالیت‌هایش در بسیج با ورود به شهرداری آغاز شد که انقلابی در او به‌وجود آورد. با اینکه خودش رفتگر بود و وضعیت مالی خوبی نداشتیم؛ ولی تمام تلاشش این بود که به مشکلات مردم رسیدگی کند.

پای منبر علما از جمله آیت‌الله حجت و آیت‌الله طبسی می‌رفت. به ما هم توصیه می‌کرد با او همراه شویم. در کار منزل خیلی کمک می‌کرد؛ مثلا زمانی که من در منزل نبودم نگهداری بچه‌ها را بر عهده داشت. خریدهای بیرون را خودش انجام می‌داد. نسبت به من بسیار با محبت بود و تمام تلاشش این بود که من از زندگی راضی باشم.

فعال و مؤمن بود و به‌خاطر این ویژگی‌هایش افراد زیادی را به خود جذب کرده بود؛ تا آنجا که مدیران شهرداری هم ارتباط نزدیکی با او داشتند.

برای خواندن نماز شب به آرامی بلند می‌شد که مبادا من و بچه‌ها بیدار شویم؛ اما برای نماز صبح همه را بیدار می‌کرد.

از زمانی که فعالیتش در بسیج شروع شد صحبت‌هایش رنگ‌وبوی شهادت گرفت. یک روز تشییع جنازه یکی از همسایه‌ها بود. به او گفتم: «بیا برای مراسم این بنده خدا برویم تا برای تشییع جنازه ما هم بیایند.» گفت: «بگذار من بمیرم! ببین چه شخصیت‌هایی برای تشییع من می‌آیند!» همین هم شد! آقای طبسی سه بار برایش نماز میت خواند. آ‌‌‌‌ن‌قدر شلوغ شده بود که فکر نمی‌کردم تشییع جنازه نوروز باشد.

روز ۲۵ شهریور بود. قرار بود همراه بچه‌ها به روستا برویم. آماده رفتن بودیم که نوروز آمد و گفت: «همه جا را مرتب کنید و بعد بروید.» خودش همراهمان نیامد، شیفت حرم داشت. خداحافظی کرد و رفت؛ اما سه بار بازگشت و پرسید: «چیزی نیاز ندارید؟» من هم گفتم: «نه!» از این کار همسرم تعجب کردم!

به‌هرحال همراه بچه‌ها عازم روستایمان شدیم. بعد از رسیدن به روستا، ابتدا به قبرستان رفتیم تا برای پدرم فاتحه‌ای بخوانم. هنوز در قبرستان بودیم که حالم بد شد و عرق سردی روی صورتم نشست. برایم آب قند آوردند و من را به خانه بردند. وقتی به خانه رسیدم در همان حال خوابم برد. در عالم رویا دیدم که خانه‌ام روی سرم خراب شد!

با فریاد از خواب پریدم و گفتم: «وای! این چه سیاهی بود که زندگیم را گرفت؟!».

همه اعضای خانواده دورم جمع شدند. وقتی جویای ماجرا شدند گفتم چنین خوابی دیدم.

دل‌شوره شدیدی داشتم. طاقت نیاوردم و به مشهد بازگشتیم. همین که وارد کوچه شدیم دیدم همه همسایه‌ها جمع شده‌اند. خانم‌های همسایه که نمی‌دانستند من از جریان بی‌خبرم برای تسلیت گفتن آمدند. شستم خبردار شد که خوابم تعبیر شده و برای نوروز اتفاقی افتاده است.

ماجرای شهادتش را بعدها یکی از دوستانش این‌گونه نقل کرد: « سه نفر بودیم که بعد از اتمام شیفت در حال برگشت از حرم بودیم. هنوز فاصله زیادی با حرم نداشتیم که آقای بخشیان متوجه وجود یک گاری دستی در مسیر خیابان شد. گفت: «برویم گاری را جابه‌جا کنیم این‌طور مزاحم رفت‌وآمد مردم است».

به او گفتیم: «اعضای شیفت بعد که بیایند جابه‌جایش می‌کنند.» اما او نپذیرفت و رفت.

در حال بردن گاری به کنار میدان بود که بمب کارگذاشته‌شده در آن منفجر شد و آقای بخشیان بر اثر همان انفجار به شهادت رسید».

هر زمان به روز شهادتش فکر می‌کنم تمام آن خاطرات برایم زنده می‌شود، انگار همین الان در حال روی‌دادن است. از زمانی که فهمیدم بمب‌گذاری توسط منافقین انجام شده است مدام دعا می‌کنم خداوند عذابشان را زیاد کند و همان‌طور که زندگی من را خراب کردند و من و فرزندانم را بی‌سرپرست گذاشتند خداوند آن‌ها را بدبخت کند و آن‌ها را بی‌سرپناه بگذارد».

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

آخرین مطالب

شهدا را همراهی کنید!

 

پربازدیدترین مطالب